تبليغاتX
اشک مهتاب

اشک مهتاب

سلام

وصيت نامه

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد
.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم
!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند
.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
.

كارت شناساييم به همراه دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند
.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند
.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد
.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
.

کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند
.

بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد
.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد
.

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسيده کم نياريم
.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم
.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه براي آنها هم جا باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:17  توسط  ما......  | 

چت ایرونی

پسر : سلام،خوبی؟ مزاحم نیستم؟

دختر: سلام، خواهش می کنم asl plz ؟

پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر‌: تهران/ نازنین/ ۲۲

پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگی! اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی! شما مجردین؟

پسر: بله. شما چی؟ ازدواج کردین؟

دختر: نه، منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT آمریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته‌ی گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر: wow چه عالی! واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه‌ی تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر: خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند، خیابون…… کوچه…… پلاک……، شما چی؟

دختر: اسم فامیلی شما چیه؟

پسر: من؟ حسینی! چطور!؟

دختر: چی؟ وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟ تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده‌ی خونه رو بدی! مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ، عمه ملوک شمائین؟ چرا از اول نگفتین؟ راستش! راستش!
دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده….، آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه‌ی منو به آدمای توی چت میدی؟ می دونم به فریده چی بگم!

پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین! اگه بفهمه پوستمو میکّنه! عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر:‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا!
راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر: باشه عمه ملوک! بای……

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط  ما......  | 

رو مي كنم به آينه......

اين بده كه عادت كني خودتو مدام به رنگ شرايط در بياري.. يا خودتو زوركي توي قالبي جا كني كه مال تو نيست يا توي دنيايي زندگي كني و نفس بكشي كه موجوداتش نه تنها از جنس تو كه حتي نزديك به تو هم نيستند ... اين بده كه بخندي به چيزايي كه به نظرت اصلا خنده دار نيستند و ناراحت بشي براي بي ارزش ترين ها ..   . چرا؟   كه فقط ثابت كني كه ادمي .. كه ميفهمي... كه درك ميكني... كه ميفهمي و درك ميكني؟ پس هستي ...بريز دور همرو. كي گفته صورتت با ماسك قشنگ تره؟ عادت نكن ..تغيير بده ...خودت رو به اندازه قالب كوچيك نكن .يه فالب از نو بساز ك يه قالب از نوع بزرگتر كه گنجايش و عظمت فكر و ذهنت رو داشته باشه .

مضحك نماها رو به حال خودشون بزار و لبخند بزن به هر اون چه بهت انرژي ميده . به هر اون چه كه گونهات رو از هيجان سرخ ميكنه  اینجوری  .ماسك رو آروم آروم بردار ..يه نگاه توو اينه ....همينه نشان ادميت تو....

 

 

 

راستی با اجازه مینا جون می خوام اخر مطلب زیبایی که گذاشته

تولد مهناز همکلاسی عزیزمو بهش تبریک بگم(مهناز جون تولدت مبارک)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:5  توسط  ما......  | 

شکلات

با یه شکلات شروع شد   من یه  شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه  خندیدم گفت دوستیم گفتم دوست دوست گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره    گفت تا مرگ؟   خندیدمو گفتم  من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ ؟ گفتم نه نه نه  نه.....تااااا نداره  گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن  یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت تا جهنم  تا هر جا که باشه  منو تو با هم دوستیم؟؟ خندیدم و گفتم توبراش  تا هر جا که دلت می خوا د  یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا   اما من اصلا براش تا نمی ذارم  نیگام کرد نیگاش کردم باور نمی کرد می دونستم اون می خواس حتما دوستی ما تا داشته باشه  دوستی بدون تا رو نمی فهمید     

گفت بیا  برا دوستیمون یه نشونه بذاریم گفتم باشه  تو بذار گفت شکلات    هر بار که همدیگرو می بینیم  یه شکلات مال تو یکی مال من  باشه؟ گفتم باشه هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش  اونم یه شکلات تو دست من  باز همدیگرو نیگا می کردیم یعنی که  دوستیم  دوست دوست    من تندی شکلاتمو باز می کردم میذاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم  می گفت شیکمو تو دوست شیکموی منی و شکلاتش رو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ  میگفتم  بخورش  میگفت  تموم میشه می خوام تموم نشه   برای همیشه بمونه  صندو قش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش نمی خورد من همشو خورد بودم  گفتم اگه یه روز شکالاتا تو مورچه ها بخورن یا کرما اون وقت چی کا می کنی ؟ گفت مواظبشون هستم  می گفت می خوام نگه شون دارم تا  موقعی که  دوست هستیم  و من شکلاتامو می ذاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه    تا  نه     دوستی که تا نداره

یک سال دو سال چها ر سال هفت سال ده سال بیست سا لش شده  اون بزرگ شده منم بزرگ شدم  من همه ی شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نیگه داشته  اون اومده امشب تا  خداحا فظی کنه  میخواد بره   بره اون دو ر دورا میگه میرم اما زود بر می گردم من که میدونم میره و بر نمی گرده  یادش رفت شکلات به من بده  من که یا دم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه  یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش  اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلاتاش هر دو تارو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه خوب شد همه شکلاتامو خودم اما اون هیچ کدومشو نخورده   حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار می کنه .....      

 

 

 

 

تازه.. اهنگشم هستا اما نصفه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:51  توسط  ما......  | 

 یادت باشه که ...

در بن بست هم راه آسمان بز است . پس پرواز را بياموز

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم كن... خداوند خورشيد را در جايي نهاده كه گرم كند ولي نسوزاند

 خوب گوش  كردن را ياد بگيريم كه فرصت ها بسيار اهسته در ميزنند

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي كمال....بنگر چگونه مي افتي؟

اگر خداوند ارزويي را در دل تو انداخت بدان كه توانايي رسيدن به ان را در تو ديده است

هميشه گريه نشانه ضعف نيست .گاهي نشانه يك بخشش است .گاهي يك فداكاري /گاهي يك ظلم/ و گاهي هم نمايانگر عظمت يك عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 11:22  توسط  ما......  | 

حقیقت یک رویا

 

در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو مي کنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو کني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم: چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکي شان. اين که آنها از کودکي شان خسته مي شوند، عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو مي کنند که کودک باشند...

اين که آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند. اين که با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اين که که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.

دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت:

- بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد، کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

- بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند.

- بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سال ها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم .

- بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.

- بياموزند که آدم هايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

- بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

- بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اين که بدانند من اينجا هستم، هميشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:17  توسط  ما......  | 

رد پا

 شبي از شبها مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پا به پاي خداوند  روي ماسه هاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال در آسمان بالاي سرش خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است

او كه محو تماشاي زندگيش بود ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران  پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است.

بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت :پروردگارا... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي اورد و تو را دوست بدارد در تمام مسير زندگيش كنارش خواهي بود و از او محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكل ترين لحظات زندگيم فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد؟ چرا مرا در لحظاتي كه سخت به تو نياز داشتم تنها گذاشتي؟

 خداوند لبخندي زد و گفت : بنده عزيزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زماني كه در رنج و سختي بودي من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط  ما......  | 

خانه دوست

   من دلم می خواهد

 خانه ای داشته باشم پر دوست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی ان با قلم سبز بهار می نویسم:

خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد

خانه دوست کجاست؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:14  توسط  ما......  | 

یه روز خاص

سلام بچه ها

امروز یه روزه خیلی خاصه ,یکی از مهمترین روزهای تقویم من

تو این روز خیلی بزرگ یه فرشته پاشو روی این زمین خاکی گذاشته

 که همیشه میخوام با تمام وجود فریاد بزنم دوست دارم

اون یه فرشته اس اگه اون نبود شاید الان من تو این وضع اینجوری نبودم چرا شاید؟ بلکه حتما

این عریر خیلی تو این زندگی و داشتنش بهم کمک کرده خیلی چیزا رو مدیونشم

الان 17ساله که من دارم زندگی می کنم و با وجود اون هیچ وقت احساس تنهایی نکردم

 

امروز تولد بهترین فرد زندگی منه

امروز تولد یه فرشته اس یه فرشته زمینی

امروز تولد مینا ی خوب منه

مینا جون تولد مبارک

مینا جون خیلی دوست دارم خیلییی

انشاا... همیشه توی تمام زندگیت موفق و خوش بخت باشی

همیشه شادو نیلوفری باشی مینای خوب من

همیشه دوست دارم همیشه ی همیشه

دوست دارم با هم بودن ما همیشه بدون (تا) بمونمه

 

مریم

جمعه 27/10/1387   ساعت 7شب

 

 

مینا جون الان 3 روز از اون روز میگذره

خیلی دیر این متن رو گذاشتم اخه تلفنمون قطع بودو نمیتونستم بیام نت

خیلی دلم واست تنگ شده زودی بیا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:24  توسط  ما......  | 

 در روز عاشورا پس از آن که امام حسین علیه السلام با زخم‌های فراوان بر زمین افتاد، هیچ‌یک از سپاهیان عمر سعد برای کشتن او پیش نیامدند. همه کراهت داشتند با دست خود، سر از تن امام جدا کنند.

عاقبت، شخصی سنگدل و بی‌رحم به نام مالک بن یسر نزدیک آمد و شمشیری بر سر امام فرود آورد. شمشیر، کلاهخود را شکافت، به سر مبارک امام رسید و خون از سر امام جاری شد. امام حسین علیه السلام به او فرمود:« دعا می‌کنم هرگز با آن دست غذا و آب نخوری! خدا تو را با ظالمان محشور گرداند!»
مالک کلاهخود امام را برداشت و برد.

در تاریخ چنین آمده است که بعد از آن، دستانش از کار افتاد و تا آخر عمر در فقر و تنگدستی به سر می‌برد.
عمر سعد فریاد زد:« وای بر شما! پیاده شوید و کار حسین را تمام کنید!»
در اینجا بود که
شمر بن ذی الجوشن از اسب پیاده شد و بالای سر امام رفت. آن‌گاه شمشیر خود را بر گلوی شریف او فرود آورد و گفت:« به خدا من سر تو را جدا می‌کنم اما می‌دانم که تو پسر رسول خدا هستی و پدر و مادرت بهترین افراد زمین‌اند.»
سپس سر مقدس آن بزرگوار را از بدن جدا کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:15  توسط  ما......  | 

سیب

تو به من خندیدی

ونمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان سیب را دست تو دید

از پی من تند دوید

غضب آلوده

به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز،

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

_خانه کوچک ما

سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:58  توسط  ما......  | 

10 پند از مولای متقیان امام علی (علیه السلام)

1.  جوانمردی با مغلوب

 

2.  تقدم بر سلام

 

3.  دلجویی ار غریبان

 

4.  نظافت در پوشش

 

5.  تفکر در امور

 

6.  وفا به عهد

 

7.  خوشرویی با همسر

     

  8.توکل در امور

 

9.راستی در گفتار

 

10.احترام به والدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 10:7  توسط  ما......  | 

علی (ع)

 

سلام  به همه ی  بچه های خوب ایرانی

عید غدیر بر همه ی مسلمونا مبا رک  باشه

نمیدونستم چی  بنویسم که یکدفه چشم افتاد

 به همین شعر معروف که شهریار

 در مدح حضرت علی (ع) سروده

امیدوارم عید به همتون خوش بگذره  ::  

               همای رحمت

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

شهريار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:53  توسط  ما......  | 

انواع ذهن

تفاوت ذهن های بزرگ, متوسط و کوچک  :

ذهن های بزرگ راجع به ایده ها و نظرات بحث می کنند

ذهن های متوسط راجع با اتفاقات و حواذث بحث می کنند

ذهن های کوچک راجع به حرف مردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:51  توسط  ما......  | 

ما چه قد کوچیکیم و خدا چه بزرگ

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی كوچك جالب اینجاست كه تو به این

بزرگی هیچ وقت من رو به این كوچیكی فراموش نمیكنی ولی من به

كوچیكی توبه این بزرگی رو گاهی فراموش میكنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 19:45  توسط  ما......  |